امروز شنبه ՝ 1396/05/28    ■ Sat, Aug 19, 2017   



  
اندازه نوشته   A | A
آخرین اخبار 
نشست مشترک انجمن صنفی ویراستاران با گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی
چهارشنبه، یازدهم مرداد ماه ۱۳۹۶، نشست مشترکی با حضور اعضای هیئت‌مدیرۀ انجمن صنفی ویراستاران در گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی برگزار شد. در این نشست بر همکاری‌های دوجانبۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی و انجمن صنفی ویراستاران، در جهت بهره‌گیری اعضای انجمن صنفی از مصوبات فرهنگستان تأکید شد.

نقد و بررسی کتاب «صدسال دگر: دفتری از اشعار منتشرنشدۀ نیما یوشیج»
چهارشنبه، چهارم مردادماه ۱۳۹۶، نشست نقد و بررسی کتاب«صدسال دگر: دفتری از اشعار منتشرنشدۀ نیما یوشیج»، تصحیح دکتر سعید رضوانی و دکتر مهدی علیا‌ئی‌مقدم، با حضور کامیار عابدی، حسن میرعابدینی، مسعود جعفری و سعید رضوانی، در سرای اهل قلم، موسسۀ خانه‌کتاب برگزار شد.

برگزاری دوره‌های واژه‌گزینی برای دانش‌آموزان مدارس استعدادهای درخشان
به ‌درخواست مرکز آموزش مدارس استعدادهای درخشان و طی نشست‌های مشترک با گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی مقرر شد، با همکاری گروه واژه‌گزینی فرهنگستان، کارگاه‌های آموزشی واژه‌گزینی ویژۀ دانش‌آموزان پایۀ دهم این دسته از مدارس طراحی و اجرا شود. این کارگاه‌ها در چهار قطب کشور و به مدت ۱۶ ساعت به‌صورت نظری و عملی اجرا می‌شود و طی آن ...

پیام تسلیت دکتر حداد عادل به مناسبت درگذشت مدیا کاشیگر
شنبه، هفتم مردادماه ۱۳۹۶، مدیا کاشیگر، مترجم، نویسنده، شاعر و فعال فرهنگی، که به دلیل مشکلات تنفسی در بیمارستان بستری بود، دار فانی را وداع گفت. به همین مناسبت دکتر غلامعلی حداد عادل، رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، در پیامی درگذشت وی را تسلیت گفت.
آخرين به روز رسانی ۱۳۹۵/۱۱/۱۸ - ۱۳:۵۸ نسخه قابل چاپ
نوشته‌هایم نه خوب می‌کند، نه می‌کشد!
گفت‌وگو با استاد هوشنگ مرادی کرمانی
 
ندا آل‌طیّب
اشاره: چندی پیش روزنامۀ «اعتماد» (شنبه، نهم بهمن‌ماه ۱۳۹۵: شمارۀ ۳۷۳۱) گفت‌وگوی مفصلی را با استاد هوشنگ مرادی کرمانی، عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ترتیب داده بود که در بخش هنر و ادبیات این روزنامه منتشر شد. آنچه در ادامه آمده مشروح این گفت‌وگوست.
 
 
آقای مرادی کرمانی! گفت‌وگو را می‌سپارم به خود شما که نویسنده‌اید. از کجا آغاز کنیم؟ از امروز برویم به دیروز یا برعکس، از گذشته برسیم به حال؟
باید گازانبری عمل کنیم! یعنی از گذشته به حال بیاییم و از حال به گذشته! دقیقاً مثل فیلم. اصولاً هر چیزی مثل فیلم یا داستان است. داستان نمی‌تواند خلق‌الساعه در جایی اتفاق بیفتد. هر داستانی ریشه در گذشته دارد، سنی از آدم‌هایش گذشته و تجربه‌ای به داستان آورده‌اند. مهم این است که این آدم‌ها چگونه به آینده نگاه می‌کنند. مثلاً همین صحبت امروز ما مثل درختی است که ریشه دارد و میوه‌هایی که هر روز می‌رسد.
باز هم نشان دادید خیلی تصویری به همه‌چیز نگاه می‌کنید. حتی در همین پرسش که مقدمۀ گفت‌وگوی ماست. انگار برای شما تصویر مقدم بر متن است. این قضیه ناخودآگاه رخ می‌دهد یا آن‌قدر از کتاب‌های شما اقتباس‌های سینمایی انجام شده که حالا دیگر این‌گونه می‌نگرید؟
پیش‌تر این کتاب‌ها را قبل از اینکه اقتباس سینمایی شود، نوشته‌ام که می‌توان گفت با تصویر زندگی می‌کنم. در هنرستان هنرهای دراماتیک درس خوانده‌ام. سر کلاس علی حاتمی و سعید نیک‌پور و این‌ها و شاگرد دکتر فروغ و داود رشیدی و نصرت کریمی و... بوده‌ام، ولی از همه مهم‌تر اینکه به قول روان‌شناس‌های علوم تربیتی «هوش تصویری»ام از «هوش روایتی»ام قوی‌تر است. یعنی به‌جای اینکه روایت کنم، می‌بینم و نشان می‌دهم. شاید به همین خاطر عاشق سینما شدم. آمدم تهران که مثلاً کارگردان یا بازیگر شوم اما نشد.
چرا؟
کار فوق‌العاده سختی بود. چند ایراد عمده داشتم؛ اول اینکه لهجۀ کرمانی داشتم و هر نقشی را نمی‌توانستند به من بدهند. آن زمان خیلی سخت می‌گرفتند، ولی الان این‌طور نیست و شاید همان لهجه به یک امتیاز تبدیل می‌شد. نکتۀ بعدی اینکه امکانات زیادی می‌خواست، ولی من با کمترین امکانات و پول و... به تهران آمده بودم. در یکی از خانه‌های قدیمی شبیه خانه «مهمان مامان» زندگی می‌کردم. گیج، بی‌دست‌وپا و ساده و روستایی و بی‌پول و بدون حامی بودم و هستم. این‌ها همه دست به دست هم داد و نویسنده شدم. سینما بنا به موقعیتی که دارد آدم‌های خاص خودش را می‌خواهد که من از آن جنس نبودم. این شد که فیلم‌های ذهنی‌ام را روی کاغذ ساختم و فیلم‌های روی پرده را دیدم. چهل سال داور فیلم بودم. قصه‌های زیادی هم به سینما دادم. سیمرغ بلورین گرفتم. عشق سینما هم هستم. به‌سختی زندگی می‌کردم و هیچ‌کس را هم نداشتم تا کمکم کند. بنابراین در تئاتر حتی نقش سیاهی‌لشکر هم به من نمی‌دادند. اما همچنان عاشق سینما بودم. تمام جشنواره‌ها را می‌رفتم و حالا حداقل چهل سال است که داور جشنواره‌های مختلف سینمایی هستم. به همین دلیل همه چیز را اول می‌بینم، بعد می‌نویسم؛ یعنی تصویری می‌نویسم. به تجربه دریافته‌ام وقتی به بچه عکس بدهی، به‌جای اینکه مستقیم حرف بزنی، بیشتر بر او تأثیر می‌گذارد. یکی از ویژگی‌های سینما ایجاز است. مثل ادبیات نیست که خیلی راحت هرچه خواستی بنویسی. در سینما بین هفتاد، هشتاد و در اوجش ۱۲۰ دقیقه فرصت دارید. بنابراین وقت ندارید هر چیزی را کش بدهید و قلم‌فرسایی بکنید. توصیف زیبایی یک خانم یا تشریح یک منظرۀ اسب‌سواری در ادبیات ممکن است چندین صفحه بشود، ولی در سینما همان را با یک نمای عمومی یا لانگ‌شات نشان می‌دهید. نویسنده امروز باید یاد بگیرد تصویری بنویسد. یاد بگیرد چگونه می‌تواند نثر شسته‌رُفته و موجزی داشته باشد.
پس ایجاز برایتان خیلی مهم است!
دقیقاً. من در هر بازنویسی، مدام خط می‌زنم. شما که غریبه نیستید چهارصد و خرده‌ای صفحه بود که به سیصد و خرده‌ای رسید. کسی که حروف‌چینی می‌کرد از حذف یکسری بخش‌ها ناراحت شد و برایش توضیح دادم که دلیل دارم؛ اینکه همان حرف‌ها را جای دیگری به شکل دیگری گفته‌ام. به همین دلیل این کتاب یک خط تکراری ندارد. حساب‌شده کار کرده‌ام. مجسمۀ دیوید را در نظر بگیرید که صورتش بین زن و مرد است و دستانش را بریده‌اند. می‌گویند اول دو دست داشته، اما هرکس آن را می‌دیده از ابهت و قدرت چهرۀ او می‌گفته. به همین دلیل دست‌هایش را جدا کردند که صورتش بیشتر دیده شود. من هم در داستان‌هایم چنین می‌کنم.
درست است مخاطب امروز دیگر مخاطب فارغ گذشته نیست، زندگی‌اش در شتاب می‌گذرد و همه چیز به سمت ایجاز می‌رود، از رمان به داستان کوتاه می‌رسیم و از فیلم سینمایی چهارساعته به فیلم‌های کوتاه. به نظرم به مخاطب خیلی اهمیت می‌دهید و این ویژگی سینماست که تماشاگر باید از کار استقبال کند. شما هم به نوعی این ویژگی را دارید. به نظر خودتان مخاطبتان کیست؟ برای طیف خاصی از مخاطبان می‌نویسید؟
دکتر ژاله آموزگار دربارۀ من می‌گوید سه نسل از ما کارهای مرادی را خوانده‌ایم؛ من، دخترم و حالا نو‌ه‌ام. کتاب مرا که می‌خرند، به خانه می‌برند و پدربزرگ و مادربزرگ و بابا و مامان و بچه‌ای که بتواند بخواند، می‌خواند. موضوع این است که من به فرم‌های پیچیده و جایزه‌های ادبی که بعضی روشن‌فکرها و استادان داستان‌نویسی پای‌بند آن هستند، معتقد نیستم. بلکه معتقدم برای جذب خواننده باید این شیوه را داشته باشم. البته دیکته نمی‌نویسم و برای کسی هم دستورالعمل صادر نمی‌کنم. البته آن داستان‌ها را می‌خوانم، موراکامی و ویرجینیا وولف هم می‌خوانم و خیلی چیزها از خواندن‌های فراوان و همه‌جانبه آموخته‌ام و می‌آموزم. مدعی آوردن حرف تازه‌ای به ادبیات نیستم و با کسی هم سرشاخ نمی‌شوم. نرم و آهسته می‌گویم و می‌روم.
منظورتان از دیکته کردن چیست؟
یعنی این‌طور نیست که ببینم مخاطبم چه می‌خواهد. یعنی هیچ مخاطبی چیزی را به من دیکته نمی‌کند. حس خودم است که باید فلان موضوع را بنویسم و بسیار سخت می‌نویسم. چهار سال یک بار از من کتاب می‌بینید. بااینکه به دلیل استقبال مخاطبان، ناشران زیادی علاقه‌مند به چاپ کتاب‌هایم هستند، ولی واقعیت این است که موقع نوشتن نه به فکر فروش زیاد هستم، نه ترجمه به زبان‌های دیگر، نه فیلم شدن و نه اینکه به شخصی یا حکومتی بخواهم نیشی بزنم یا چیزی را عوض کنم، کسی را نصیحت یا به راه راست هدایت کنم، تغییر عمیقی ایجاد کنم، این‌ها اصلاً ربطی به من ندارد و کار من نیست، کار کسانی دیگر است. فکر می‌کنم این‌جور کارها تاریخ مصرف پیدا می‌کند. اصلاً برایم مهم نیست چیزی بگویم که دوستان سیاسی خیلی تشویقم کنند که عجب حرفی زدی! فقط کار خودم را می‌کنم، داستانم را می‌نویسم و به هیچ‌کس هم نمی‌گویم راه راست کدام طرف است. راه راست به اندازۀ تمام آدم‌هاست. راه راست یعنی اینکه شما دوست داشته باشی دیگران در زندگی راحت باشند و لذت‌های خودشان را هم ببرند. این عقیدۀ من است. من تصویرهایی از زمان و زمانۀ خودم می‌دهم و می‌روم. مثل هر هنرمندی که آمده و رفته، اگر بشود اسم من را هم هنرمند گذاشت.
جالب است! چون یکسری هنرمندان ما، به‌ویژه در ادبیات، این حس را دارند که هنرمند حتماً باید یک مسئولیت اجتماعی سنگینی احساس کند، اما شما بیشتر به لذت فکر می‌کنید.
نخستین چیزی که برایم مهم است این است که کتاب‌های من و نویسندگان ایرانی دیگر خوانده شود. هر چیزی که بخواهد عادت شود اول با لذت شروع می‌شود. هیچ چیزی در جهان وجود ندارد که با شلاق، زور و شکنجه عادت شود. مهربانی نخستین سلاح است. بنابراین اعتقاد من از نظر سیاسی این است که بتوانم در حد خودم فرهنگ بچه‌ای یا مردم جامعه‌ای را بالا ببرم. باورم این است که به مردم در هر لباسی که هستند و با هر تفکری که دارند یاد بدهم تو انسانی و کنار دستی‌ات هم یک انسان است. بنابراین طوری به او نگاه نکن که چرا لباس فکری‌اش جور دیگری است؟ خود من لباس فکری را از نوشته‌ها‌یم حذف کرده‌ام. به همین دلیل از جامعۀ کلیمیان، زرتشتیان، مسیحیان، اهل تسنن و... حتی از حوزۀ علمیۀ قم تشویق‌نامه دارم. در جلسات همۀ این‌ها رفته‌ام. اهل تسنن در جایی که فقط چند خانوادۀ شیعه دارد برایم کتابخانه درست کرده‌اند و اسمم را سردرش نوشته‌اند. در کنیسۀ کلیمیان برایم جشن گرفتند و گفتند همۀ ما خوانندۀ آثارت هستیم. زرتشتیان که چندین بار برایم برنامه گرفته‌اند. کلیسای آسوری به من و چند نفر دیگر لقب نویسندۀ خدمتگزار داد. بنابراین به لباس آدم‌ها کاری ندارم. به درون آن‌ها کار دارم. یکی از لطمه‌هایی که کشور ما و بیشتر کشورهای شبیه ما خورده‌اند و می‌خورند این است که زبان‌ها، لهجه‌ها و فرقه‌های مختلفی که داریم یاد نگرفته‌اند همدیگر را دوست داشته باشند. درصورتی‌که همۀ ما سرنوشت مشترکی داریم. همه در اتوبوسی هستیم که اگر ته دره برود همه با هم می‌میریم. یکی از چیزهایی که باید به یاد داشته باشیم این است که اول فرهنگ محبت و انسانیت را بالا ببریم؛ چون هر کسی وطن خود را دوست دارد. دیگر ملت‌ها هم مثل ما وطنشان را دوست دارند. ناسیونالیست افراطی خوب نیست. گرچه خود من خیلی از ایران حرف زده‌ام اما هرگز آدم‌ها را تفکیک نمی‌کنم. چون اصلاً آدم خوب و بد وجود ندارد. آدم‌ها در شرایط مختلف، کاری که می‌کنند، خوب یا بد است؛ یعنی موقعیت تعیین می‌کند. در داستان‌های من یک آدم بد یا خوب پیدا نمی‌کنید. همه دارند زندگی‌شان را می‌کنند. یکی از هدف‌های من این است که زبان پالوده، خوب و ساده داشته باشم که عوام بفهمند و خواص بپسندند. البته هستند کسانی که نوشته‌های مرا مثل داروی گیاهی می‌دانند که نه خوب می‌کند و نه می‌کشد.
اینکه آدم خوب و بد نداریم یک تفکر جهانی است، مثل فیلم‌های اصغر فرهادی که مسائلی جهان‌شمول را مطرح می‌کند. همین رویکرد باعث شده کتاب‌های شما به این تعداد از زبان‌های مختلف ترجمه شود؟
بله! چون کسی را آزار نمی‌دهد، نصیحت نمی‌کند. در یکی از جلساتی که بیشتر حاضران آن افراد مذهبی بودند یک نفر گفت به‌عنوان یک آدم مذهبی که اعتقاداتی دارم، می‌خواهم آن اعتقادات را به‌صورت داستان دربیاورم و ترجمه کنم، ببینم بعدش چه اتفاقی می‌افتد؟ در پاسخ به او گفتم هیچ! و پرسیدم چرا می‌خواهی این کار را انجام بدهی؟ گفت که می‌خواهم بگویم ما چه فرهنگ و دین خوبی داریم و شما بیایید و مثل ما بشوید. گفتم اگر یکی از فرقه‌های بودایی، آرا و عقاید خودش را در کتابی بنویسد خیلی هم داستان خوبی از آب دربیاید و به فارسی هم ترجمه شود و شما بخوانید، آیا بودایی می‌شوید؟ در نهایت به آن باور احترام می‌گذارید. پس چگونه انتظار دارید کسی که چهل سال با دینش زندگی کرده و در خونش رفته، با یک داستان از این رو به آن رو ‌شود؟! من اگر پیامی هم داشته باشم، مثل ویتامین در میوه است. یعنی محسوس نیست. شما به یک بچه سیب و گلابی می‌دهید، می‌خورد و او کیف می‌کند؛ نه به این دلیل که آن میوه ویتامین دارد، بلکه برای لذتش. البته ویتامین هم دارد، اما اگر ویتامین همان میوه را با سرنگ بکشند و در کپسول بگذارند حالمان بد می‌شود از خوردنش. حالا این کپسول پایین هم نمی‌رود و باید آب بخوری تا به‌سختی پایین برود! کسی که می‌خواهد نصیحت کند یا دیگران را وادار کند مثل او فکر کنند، دقیقاً همین است؛ افکار خودش را به کپسول تبدیل می‌کند.
ادبیات ما در کتاب‌های درسی مدارس از این ماجرای نصیحت کردن و کپسول چقدر ضربه خورده است؟ در مدرسه که شروع به خواندن می‌کنیم، مثلاً در مورد شاعری مثل سعدی واقعاً ظلم شده، چون دقیقاً تمام شعرهای پند و اندرزی‌اش را انتخاب می‌کنند که بچه‌ها را از او بیزار می‌کند. تازه وقتی بزرگ می‌شویم می‌بینیم چه شاعری بوده است.
بله! این هست یا می‌خواهند از ظرف سعدی استفاده کنند و آموزش دهند. جنبه‌های پند و اندرزی سعدی در دورۀ خودش کارکرد داشت. سعدی واعظ بود و منبر می‌رفت و نصیحت می‌کرد. شغل خودش را در آثارش آورده. برشت می‌گوید هر کسی بعد از دوازده سال شکل شغلش می‌شود و نمی‌تواند از آن فرار کند. مولوی و سعدی و بیشتر این‌ها واعظ بوده‌اند که گاهی مستقیماً نصیحت می‌کنند. ذهنیت مولوی قدری آزادتر بوده است، ولی سعدی خیلی درگیر تفکر وعظ‌گونه‌اش است. مدام تصور می‌کند عده‌ای نشسته‌اند و او روی منبر دارد نصیحت می‌کند، ولی انصافاً همان نصیحت هم بسیار شیرین و بسیاری از آن‌ها شاهکار نثر و نظم زبان فارسی است.
کمی دربارۀ کتاب‌های درسی بچه‌ها صحبتی کنیم. چرا حضور خیلی از نویسندگان و شاعران معاصر ما در این کتاب‌ها کم‌رنگ است؟ به‌هرحال ما به نوعی مخاطب کتاب را از همان سنین مدرسه پرورش می‌دهیم. اگر بچه از همان دوران لذت مطالعه را بچشد عادت می‌کند به کتاب خواندن و وقتی بزرگ شد حتماً کتاب‌خوان می‌شود، اما آموزش‌وپرورش ما چقدر در این زمینه کم‌کاری دارد؟
ببینید! من دور نیستم از آنچه می‌گویید. چند تا از داستان‌های مرا در کتاب‌های چند مقطع تحصیلی گذاشته‌اند. البته بیست سال تمام بعد از انقلاب به دلیل مسائلی که خودشان دربارۀ من فکر کرده بودند یا مشاوران آموزش‌وپرورش و مدیر کل کتاب درسی مسائلی دربارۀ من می‌گفتند، چنین اجازه‌ای داده نمی‌شد. چون احتمالاً آن مشاوران خودشان نویسنده بودند و می‌خواستند شعر و داستان خودشان را در کتاب‌ها بگذارند پس صحبت‌هایی دربارۀ من مطرح کردند که باعث شد بیست سال در کتاب‌های مدرسه غایب باشم، تا اینکه یکی از وزیران دربارۀ وضعیت کتاب‌هایم پرسید و به او گفتم آقای دکتر کتاب‌های من نمی‌توانند از در هیچ مدرسه‌ای داخل شوند، ولی تا دلتان بخواهد از دیوار بالا می‌آیند و می‌روند پیش بچه‌ها. گذشت تا زمانی که مرحوم علاقه‌مندان آمد و نگاه دیگری شد. وقتی دید حتی آموزش‌وپرورش هلند کتاب‌های مرا ترجمه و چاپ می‌کند و جزو کتاب‌هایی است که حتماً باید در ساعت مطالعه خوانده شود و در ترکیه هم جزو دروس است و بچه‌های دیگر کشورها داستان‌های مرا می‌خوانند، گفت آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم. روزی با هم دیدار کردیم و گفت حرف‌های شما حرف‌های ماست. بگذریم. ذهن بازی داشت و وسیع فکر می‌کرد. جالب است یکی از معاونان آموزش‌وپرورش می‌گفت مجید بی‌ادب است، دروغ می‌گوید همه چیز را به شوخی می‌گیرد. تنبل است و به تنبلی‌اش افتخار می‌کند، به درس نخواندنش. گفتم کدام دانش‌آموز ایرانی این‌گونه نیست؟ چند تا بچۀ پاستوریزه می‌شناسید. به همین دلیل هم مجید دوست‌داشتنی است و کتابش به چاپ سی‌ام رسیده است. بگذریم دربارۀ کتاب‌های درسی بارها گفته‌ام کتاب‌های درسی ما قبل از اینکه کتاب لذت‌بخشی باشند، شعر و داستان خوب داشته باشند، دو تا گیر اساسی دارند. یکی اینکه وقتی می‌خواهید از کسی اثری چاپ کنید هزار جور زیر و بالای زندگی‌اش را می‌بینید. اگر شما هم نگاه نکنید بعضی از مردم نگاه می‌کنند. مثلاً یکی از شعرهای فروغ که اتفاقاً دربارۀ خدا و معنویت و... بود، در یکی از کتاب‌های درسی منتشر شده بود، اما بعد از چاپش آن‌قدر نامه آمد و فحش دادند و سابقۀ خانوادگی‌اش، سوابق پدرش و روابط خودش و... را مطرح کردند، درصورتی‌که واقعاً چه ایرادی داشت، مهم این بود که آن شعر قشنگ بود.
یعنی مردم واقعاً این کار را می‌کنند؟
بله! تنها کتاب‌هایی که بعضی‌ها به خودشان حق اظهار نظر دربارۀ آن‌ها را می‌دهند کتاب فارسی است؛ چون همه می‌توانند بخوانند و بفهمند، ولی دربارۀ ریاضی و فیزیک و... نظری نمی‌دهند چون سوادش را ندارند. داستان «گیله مرد» بزرگ علوی را چاپ کردند. مطالبی آمد که این آدم کمونیست بوده و چه کرده و این نامه‌ها را می‌فرستند برای وزیر. پس اول باید خودمان را از این موضوع رها کنیم. به شخصیت نویسنده کاری نداشته باشیم. مهم نیست چه کسی می‌گوید مهم این است که چه حرفی زده می‌شود. این باید حل شود. این‌ها باید آزاد باشند و در کتاب‌ها از آثار نادرپور، شاملو و... بگذارند. بهترین اثر از آن هنرمند را انتخاب کنید. کاری نداشته باشید متعلق به چه کسی است! این یک گیر است. گیر دوم اینکه تمام نصیحت‌هایشان را و همۀ راهنمایی‌‌هایشان را برای اینکه بچه‌ها را به راه راست هدایت کنند، می‌ریزند در کتاب‌های فارسی. وقتی در یک چیزی این‌همه ویتامین بریزی، آن هم ویتامینی که از داروخانه بخری نه از میوه‌فروشی، چون این دو تا با هم فرق دارند، هیچ تأثیر خوبی ندارد. این‌ها می‌خواهند کتاب درسی را پر از ویتامین کنند، به‌طوری‌که اگر کتاب درسی را تکان دهید اخلاقیات و نصیحت از آن شُرّه می‌کند! به همین دلیل بچه‌ها به خواندن علاقه‌مند نمی‌شوند و یکی از دلایل کتاب نخواندن آن‌ها همین است. باید خود را از این دو وضعیت خلاص کنیم. اول اینکه اول کتاب بنویسیم. ممکن است نویسندگان این آثار مورد تأیید ما نباشند، اما ازآنجاکه در این اثر حرف خوبی زده‌اند، ما هم به قرآن توجه می‌کنیم که در آن آمده همۀ حرف‌ها را بشنوید و بهترینش را انتخاب کنید، این آیه را هم بگذارند. خودشان را خلاص کنند. نکتۀ دوم اینکه کسانی که این آثار را انتخاب می‌کنند گاهی آن‌ها را بدون اطلاع نویسنده خلاصه می‌کنند و بچه‌ها کتاب درسی را با نسخه‌ای که در کتاب‌فروشی هست، مقایسه می‌کنند و متوجه تفاوت‌ها می‌شوند. این‌ها مسائلی است که دوستان ما باید رعایت کنند. اما اصلاً به معنای گله نیست یا اینکه کسانی که تصمیم‌گیری می‌کنند، این موارد را نمی‌دانند. اتفاقاً بعضی از آنان واقعاً دلسوز و باهوش هستند، ولی گرفتاری‌هایی هست. مثلاً یک روز به خود من گفتند داستانی بنویسید که بچه‌ها به قطار سنگ نزنند می‌دانید در سال چقدر شیشۀ قطار شکسته می‌شود. گفتم اولاً قطار به همۀ ایران نمی‌رود، ولی این کتاب به همۀ ایران می‌رود. بعد هم اینکه شما این قضیه را رسمی می‌کنید، مثل اینکه در اینجا آشغال نریزید یعنی معلوم است که می‌شود ریخت! و دیگر اینکه هم من آدم سفارشی‌نویسی نیستم. پرسیدم این ماجرا از کجا آب می‌خورد، که گفتند مدیرکل راه‌آهن به آموزش‌وپرورش نامه‌ای نوشته که چون در سال این اندازه شیشه شکسته می‌شود، شما این را در کتاب درسی بیاورید! یا موضوع سیگار کشیدن و چپق کشیدن. یک کتاب درسی دوم ابتدایی سال ۱۳۰۷ را دیدم که در آن نوشته بود محصل نباید سر کلاس سیگار یا چپق بکشد! در آن زمان اکثراً پیرها را سر کلاس می‌بردند. به‌هرحال، تصور می‌کنند کتاب درسی مجلس وعظ و اخلاق است! بله، باید یکسری از تجربه‌های خود را از طریق کتاب به بچه‌ها بدهیم، ولی مشکل این است که اینها را خام می‌دهیم، بد و زیاد و بی‌جا می‌دهیم. بچه‌ای که می‌خواهد بیرون برود یا گرسنه است یا نمی‌تواند سر کلاس بنشیند و می‌خواهد با دوستش بازی کند، هی به ساعتش نگاه می‌کند که کی کلاس تمام می‌شود. همان موقع می‌گویند بچه تو دروغ نگو! الان جای این حرف نیست. او می‌خواهد به کار اصلی‌اش برسد. اصلاً کدام‌یک از این نصیحت‌ها تا به حال کارساز بوده؟ آموزش‌وپرورش بعد از سال‌ها برای یک بار بذری را که کاشته و درو کرده یک بار نگاه کند و نتیجۀ کارش را در بین جوان‌ها ببیند! اما این کار را نمی‌کند.
همۀ این صحبت‌ها ما را می‌برد به «قصه‌های مجید»؛ یکی از معدود شخصیت‌های ادبیات معاصر که وارد فرهنگ ما شده و به خانه‌ها و میان مردم ما رفته است.
جالب است! بقال و چقال و میوه‌فروش و دکتر و داروفروش و راننده هم مجید را می‌شناسند. انگار بین آن‌ها زندگی کرده. بعضی از شخصیت‌ها مثل پینوکیو، شازده‌کوچولو، اولیور توئیست و... خصوصیت یک ملت را می‌گیرند. پینوکیو خیلی شبیه ایتالیایی‌هاست، با آن دماغ بلند، دروغگویی و شیطنتش و همین طور اولیور توئیست خیلی انگلیسی است. این‌ها اول باید محلی شوند تا بعد بتوانند جهانی شوند. این شخصیت‌ها باید از موقعیت‌ها و نسل‌ها، زمان، ایدئولوژی و سیاست رد شوند تا مردم او را از خود ببینند. انگار پینوکیو در کوچه می‌آید. یا مثلاً شازده‌کوچولو، تام سایر یا هری پاتر! هرچند این آخری هنوز امتحانش را پس نداده، باید امتحان‌های سختی پس دهد. مجید تا الان کمی از امتحان‌هایش را پس داده. تنها شخصیت داستانی معاصر ایرانی است که چنین شده. البته وسایل ارتباط جمعی هم تأثیر زیادی داشته. رادیوی قبل از انقلاب و تلویزیون با همّت کیومرث پوراحمد. رستم یکی دیگر از این شخصیت‌هاست. مردم رستم را بیشتر از فردوسی می‌شناسند. دربارۀ فردوسی چیز زیادی نمی‌دانند، ولی از هر ایرانی‌ای بپرسید رستم، اندازۀ ریشش و حتی دوشاخه بودنش را به شما می‌گوید؛ رستمی که یک پهلوان معمولی در سیستان بوده و «منش کرده‌ام رستم داستان». هنرمند است که فاصلۀ بین یک پهلوان معمولی تا قهرمان یک ملت شدن را طی می‌کند. اوست که آرزوها، شکست‌ها، خواسته‌ها، اشتباه‌ها، و... همۀ این‌ها را به آن پهلوان می‌بخشد، اما آموزش‌وپرورش ما مدام دنبال آدم پاستوریزه است. معاون این وزارتخانه گفت ما دنبال یک دانش‌آموز پاستوریزه‌ایم. مجید نمونۀ کامل یک دانش‌آموز ایرانی است، با همۀ بدی‌ها شلوغ‌کاری‌ها، لج‌بازی‌هایش و... او یک ویژگی دارد که می‌تواند برای بچه‌های ایرانی آموزنده باشد و آن تلاش اوست. ته هر داستانی نوکش قیچی می‌شود و به آنچه دوست دارد نمی‌رسد، تحقیر می‌شود، اذیت می‌شود، فحش می‌خورد و... اما دوباره سراغ چیز دیگری می‌رود. مجید هرگز شکست نمی‌خورد. لازم است بچه‌های ما این حس او را یاد بگیرند. جالب است که یکی از مدیران آموزش‌وپرورش با تحلیل خیلی خوبی که از این داستان کرد، کتاب‌های مرا نجات داد و الان در مدارس کرمان و جهرم به بچه‌هایی که کتاب‌های مرا خوانده‌اند جایزه می‌دهند. یا مثلاً در کرمان بلواری به نام من است.
و موزه‌تان به کجا رسید؟
همۀ این کارها را می‌خواهند انجام دهند، ولی زمانی بخشنامه کرده بودند که آثار مرادی‌کرمانی و سیمین دانشور را سر کلاس درس نیاورید چون بدآموزی دارد! ما بدآموزیم و بقیه خوش‌آموزند! اما چه می‌شود که ما بدآموز شدیم؟ من که نه چپ بودم، نه این‌طرفی و نه آن‌طرفی. نتوانستند بگویند کمونیست یا چپ هستم، پس گفتند بدآموزی دارم!
برسیم به ترجمه. خیلی از کارهای شما در بسیاری از کشورها ترجمه شده‌اند. خوشبختانه کم‌کم ادبیات معاصر ما ترجمه می‌شود. قبلاً با سعدی و مولانا و حافظ فرهنگمان را به کشورهای دیگر معرفی می‌کردیم و به‌تدریج این اتفاق برای ادبیات معاصر هم دارد می‌افتد. در جهانی که به تروریسم متهم می‌شویم، این ترجمه‌ها چقدر می‌تواند در معرفی چهرۀ تازه‌ای از کشور ما مؤثر باشد؟ البته به‌وسیلۀ سینمایمان نوعی ویترین از خودمان به جهان نشان می‌دهیم، ولی فکر می‌کنید چقدر به کمک ادبیات بتوانیم تصویر مخدوشی را که از کشور ما وجود دارد به تصویری واقعی تبدیل کنیم؟
همان طور که گفتید نوعی پیش قضاوت دربارۀ ما وجود دارد. وقتی اثری فرهنگی از ایران به کشورهای دیگر می‌رود پیش‌زمینۀ ذهنی‌ای که دربارۀ آن وجود دارد متأسفانه در تمام دنیا منفی است.
هنوز هم؟
بله! با همۀ این کارهایی که ما کرده‌ایم، منفی است، مگر اینکه خلافش را ثابت کنیم. آن‌ها همۀ تصورشان این است که هرچه در ایران نوشته می‌شو، به سفارش وزارت ارشاد است یا اینکه اگر نویسنده کارش را به ارشاد بدهد آن‌ها خودشان هرچه دوست داشته باشند اضافه و کم می‌کنند و دیگر آن کتاب متعلق به او نیست. این‌ها را به خودم گفتند حتی در ترکیه هم این را به من گفتند. چنین شایعات بدی هست. نخستین کاری که ارشاد باید بکند این است که این نگاه غلط را تصحیح کند و اعتماد را برگرداند. حتی در ایران هم همین طور است. هنوز کسانی که می‌خواهند «قصه‌های مجید» را بخرند دنبال چاپ قدیمی‌اش هستند چون فکر می‌کنند چاپ جدیدش سانسور شده است. درحالی‌که این کتاب هرگز سانسور نشده، چون چیزی نداشته. بنابراین این بی‌اعتمادی هم در داخل کشور است و هم در بیرون. وقتی اثری به زبانی دیگر ترجمه می‌شود نخستین چیزی که مهم است این است که احترام کسی که آن را می‌خواند، از نظر تفکر و شخصیت و... حفظ کند. هیچ‌کس علیه خودش کتاب نمی‌خواند. نکتۀ بعدی این است که ما فرهنگ ایران را نه به‌صورت شعار «ایران ‌ای مرز پرگهر» مطرح کنیم. هرچند خیلی شعار خوب و لذت‌بخشی است، اما مصرف داخلی دارد. در خارج از کشور نمی‌تواند کارکرد داشته باشد. آن‌ها دوست دارند ببینند ما چگونه زندگی می‌کنیم. یکی از موفقیت‌های کیارستمی این بود که دوربین را جایی می‌گذاشت که مردم زندگی می‌کردند. شعار هم نمی‌داد که ما بدبختیم. سیاه‌نمایی هم نمی‌کرد. بر اساس تفکر خودش کار می‌کرد. زمانی جشنواره‌های جهانی کسانی را از کشورهای مختلف انتخاب کردند که زندگی‌ معمول و عادی مردمشان را به تصویر می‌کشیدند، بی‌آنکه اغراق و سیاه‌نمایی کنند. یوسف شاهین در مصر، کیارستمی در ایران، ساتیا جیت رای در هند... این‌ها در جشنواره‌های جهانی درخشیدند. مثلاً جیت رای از جاهایی از هند می‌گفت که در رقص و آوازها و بالیوود نبود. آن‌ها دنبال شعار نبودند، بلکه می‌خواستند بدانند ما چگونه زندگی می‌کنیم. دوست داشتند به خانه‌ها، روستاها برویم، پوشش مردم و ارتباط آن‌ها را با هم ببینیم. این برایشان دلنشین و لذت‌بخش بود. الان اصغر فرهادی هم همین کار را می‌کند. شاید من هم چنین نویسنده‌ای هستم، ولی کارگردان نیستم و وسیلۀ فراگیری مثل سینما ندارم. معتقدم در این جادۀ یک‌طرفه از آن سو کامیون، تریلی، قطار و هواپیماهای غول‌پیکر فرنگ را به اینجا می‌آورند اما از این طرف هم ما یک دوچرخه داریم که خورجینی از آن آویزان است و به‌سختی رکاب می‌زنیم. هنوز معتقدم زمانی می‌توانیم به‌عنوان نویسنده‌ای که کارمان ترجمه می‌شود خوشحال باشیم که این ترجمه‌ها از حالت آکادمیک و روشن‌فکری و تحقیقاتی دربیاید و برود به میان مردم. قبلاً هم گفته‌ام، زمانی زنی که برای خرید از خانه بیرون می‌رود، از کتاب‌فروشی محله‌اش یک کتاب ایرانی بخرد و با لذت آن را بخواند، موفق شده‌ایم ولی هنوز چنین چیزی نداریم. خود من هم که این حرف را می‌زنم مثل همان آدمی هستم که سوار آن دوچرخه است؛ هرچند، کتاب‌هایم تا حدود کمی به میان مردم آنجا رفته، چون فقط آدم‌های ایدئولوژیک و دانشگاهی آن را نمی‌خوانند. البته چندین پایان‌نامه دربارۀ کارهای من در خارج از کشور نوشته شده، ولی معتقدم زمانی موفقیم که بتوانیم کتابی بنویسیم که به مدارس دیگر کشورها و به میان بچه‌ها و خانواده‌های سادۀ آن‌ها و کسانی که اول چیزی که برایشان مهم است لذت بردن است، برود. زمانی که میان مردم رفت و به سود رسید یعنی اینکه ناشری در هر جای دنیا در کتاب‌فروشی‌اش آن را با سود بفروشد و ترجمۀ کتاب من فقط به خاطر چند رفیق و همفکر خودم نباشد. معمولاً کتاب‌های ایرانی در کشورهای خارجی خیلی تجدید چاپ نمی‌شوند. کتاب «خمره» حدوداً به 17 زبان ترجمه شده، اما تا آنجا که می‌دانم در اوجش سه بار تجدید چاپ شده.
بیشتر خوانندگان کتاب‌‌های ایرانی در خارج از کشور عموماً چه کسانی هستند؟
یکی از اتفاقات خوب، حضور نسل دوم و سوم ایرانی‌هایی است که خارج از کشور به دنیا آمده‌اند. آن‌ها نمی‌توانند فارسی بخوانند و به ترجمه‌ها پناه می‌آورند. خانواده‌های ایرانی این کتاب‌ها را برای بچه‌هایشان می‌خرند و این اتفاق خوبی است؛ چون اگر آن بچه‌ها زبان و رسم‌الخط ما را یاد نمی‌گیرند، لااقل کمی وارد فرهنگ ما می‌شوند. اگر به این‌ها فکر کنیم خوب است، اما اینکه فقط خبر بدهیم کتابمان به فلان زبان ترجمه شد چه اهمیتی دارد؟ بعدش چه می‌شود؟ مثلاً ترجمه‌ای از بامداد خمار در آلمان دیدم. کتاب‌فروشی که کمی فارسی بلد بود گفت این را ایرانی‌هایی می‌خوانند که اینجا بزرگ شده‌اند و نمی‌توانند فارسی بخوانند و گروهی دیگر هم کسانی هستند که می‌خواهند آلمانی یاد بگیرند و دو نسخۀ فارسی و آلمانی را با هم تطبیق می‌دهند، ولی موضوع این رمان اصلاً موضوع ما نیست. یکی از مسائل مهم این است که آثار ما موضوع جالب و مورد علاقه و نه سفارشی و ایدئولوژیک و حزبی آن‌ها را مطرح کند. این را هم باید گفت که بهترین حرکت کتاب ایرانی ترجمه‌شده در این است که مترجم و ناشر خارجی داشته باشد.
در کارهایتان خیلی به فرهنگ عامه توجه دارید. در صحبت‌هایتان هم اشاره کردید باید از طریق فرهنگ محلی‌مان به فرهنگ جهانی برویم. این توجه به فرهنگ عامه چقدر آگاهانه است؟
به این صورت آگاهانه است که باور دارم ایران فقط تهران نیست. یکی از کارهای خوب امثال دولت‌آبادی این است که سراغ جاهایی رفته‌اند که ملت ایران کمتر نسبت به آن‌ها آگاهی دارد. آن بخش را زیر ذره‌بین برده‌اند و نشان می‌دهند. شما که غریبه نیستید توسط یکی از استادان بزرگ ایران‌شناسی جهان و رئیس رشتۀ زبان و ادبیات فارسی دانشگاه مسکو به روسی ترجمه شده است. او گفت این کتاب مسائلی را طرح کرده که تا به حال در ایران‌شناسی نداشته‌ایم. آداب و رسوم و شیوۀ زندگی مردمی که در کنار کویر زندگی می‌کنند برای ما مهم است. افسانه‌ها، شادی‌ها، ارتباط‌ها و... مهم است. چندین پایان‌نامه در ایران دربارۀ تأثیر ادبیات عامه در این کتاب نوشته شده منهای این، ادبیات عامه ریشه و اساس همۀ ادبیات رسمی جهان است، از فردوسی تا مولوی، و ریشۀ کار همۀ بزرگان ما ادبیات عامیانه است؛ یعنی آنچه از فرهنگ مردم می‌ماند، طی سال‌ها تراش می‌خورد و به ما می‌رسد. وقتی این‌ها را به‌عنوان ادیب و نویسنده وارد کار می‌کنیم باید لباس نو تنش کنیم. در جهان هیچ تازه‌ای وجود ندارد. فقط هنرمندان به آن موضوع کهنه لباس نو می‌پوشانند. مارکز می‌گوید اگر قصه‌های مادربزرگم نبود داستان نمی‌نوشتم. شکسپیر هرچه دارد مال ادبیات عامیانه و قدیم است. ریشۀ این‌ها قدیمی است، ولی او به آن‌ها لباس نو پوشانده، فاخرشان کرده و به آن‌ها عظمت بخشیده. این کار هنرمند است. وقتی چنین دست‌مایه‌ای در ایران داریم، از آن غافل نشویم. اگر اصطلاحات و گویش و آداب و رسوم و افسانه‌های یک خطه را جمع کنیم کار خیلی خوبی است، اما کتاب درست کرده‌ایم و در کتابخانه می‌گذاریم. چند نفر آن کتاب‌ها را می‌خوانند؟ دانشجویی که می‌خواهد پایان‌نامه بنویسد یا کسی که می‌خواهد مقاله بنویسد. اما کسی که «مجید»، «همسایه‌ها»، «سووشون» یا آثار دولت‌آبادی و چوبک و هدایت را می‌خواند دقیقاً آداب و رسوم آن منطقه را با لذت می‌خواند و در ذهنش ته‌نشین می‌شود. این داستان‌ها به طور غیرمستقیم فرهنگ عامه را زنده نگه می‌دارند. فرهنگ عامه فقط در کتاب نیست که در کتابخانه بگذارند.
کمی هم دربارۀ فرهنگستان صحبت کنیم. بحث بر سر این بود که نمی‌توان مسائل را مستقیماً به بچه‌ها آموزش داد، ولی آنچه در کار فرهنگستان می‌بینیم این است که یکسری کلمه درست می‌کند به‌جای کلماتی که جا افتاده است و برای مردم به نوعی به جوک تبدیل شده. آیا با امثال شما که عضو آنجا هستید، مشورت نمی‌کنند که به آن‌ها بگویید با دیکته و دستور نمی‌توان زبان مردم را تغییر داد؟
مرحوم حسن حبیبی خیلی درست می‌گفت حداقل ماهی صدوبیست واژۀ فرنگی وارد زبان فارسی می‌شود. خیلی عقبیم تا بتوانیم زودتر جلوی ورود این واژگان بیگانه را بگیریم. بنابراین وقتی آمد و مردم به چیزی عادت کردند تازه برایش جایگزین می‌سازیم. امکان ندارد گروهی از فرهنگستان در گمرک بنشینند و هر چیزی آمد زود برایش یک معادل بسازند. در زمان رضاشاه هم این مسائل بود. در برابر «محرمانۀ مستقیم می‌گفتند کس‌ندانِ سیخکی». دلایلی هم دارد. دیگر اینکه فرهنگستان از گذشته‌های دور تقریباً بی‌پناه بوده. کسی جرئت نمی‌کند به پلیس یا ادارۀ دارایی بگوید شما چنین کردید، ولی چون مردم با فرهنگستان سر‌و‌کار دارند به همین دلیل برای واژه‌هایی که می‌سازد لطیفه درست می‌کنند. به‌هرحال، از گذشته‌های دور بوده. زمانی معاون فرهنگستان فرانسه گفت هرچه ما درست می‌کنیم از فردا در روزنامه‌ها و جاهای دیگر به شکل خیلی خنده‌داری مطرحش می‌کنند. به‌عنوان عضو پیوستۀ فرهنگستان باید بگویم سه سال زمان گذاشته‌ایم که ببینیم این واژه‌ها جا می‌افتد یا نه. این را هم بگویم همین چند تا یارانه و پیامک و این‌ها نیست. فرهنگستان یک وظیفۀ بسیار مهم دارد؛ واقعیت این است که زبان فارسی، زبان شیرین و مادری ماست و از بُعد معنویت خیلی غنی است، ولی زبان علم و اختراع نیست. بنابراین آن‌ها که اختراع می‌کنند اسمش را هم می‌دهند و این‌چنین است که نزدیک به چند هزار واژه تصویب کردیم که صد و چند تایش همین واژگان روزمره است و بقیه واژگان فیزیک و شیمی است که بهترین و درست‌ترین واژگان است. دلسوزترین استادان آن رشته می‌آیند و برای واژگان رشتۀ خود جایگزین پیدا می‌کنند. این‌ها هست، ولی چون زبان ما زبان علم نیست و نمیتوانیم جلوی ورود آن را بگیریم این وضعیت وجود دارد. نمی‌خواهیم خودزنی یا خودسیاه‌نمایی کنیم. بنابراین تا جایی که می‌توانیم این‌ها را فارسی می‌کنیم؛ یک فارسی راحت و شسته‌رُفته که در دهان‌ها بچرخد. متأسفانه خود مردم هم جاهایی مقصر هستند. بسیاری از واژگان خودمان را فراموش و زبان فارسی را لاغر می‌کنیم. سالی دست‌کم سه تا چهار زبان زندۀ دنیا می‌میرد چون مدام لاغر می‌شود. الان ترجمه‌ها یا پیام‌های فضای مجازی را بخوانید و ببینید این‌ها اصلاً فارسی نیست و همه من‌درآوردی و غلط است. به‌خصوص آن‌ها که با حروف لاتین و فینگلیش نوشته می‌شود. این‌ها کم‌کم زبان ما را خالی می‌کند و کم‌کم زیبایی‌اش را از دست می‌دهد. جایی گفتم یکی از کارهای خیلی زشتی که خانم مدیران و خانم ناظم‌ها در دوره‌ای می‌کردند این بود که نامه‌های عاشقانه را از لای دفتر و کتاب دخترها بیرون می‌‌کشیدند، چون پسرها که عاشق می‌شدند نامه‌شان را لای ترک دیوار یا درخت می‌گذاشتند که دخترک بخواند یا یواشکی جلوی پای دختر پرت می‌کردند. آن‌ها بهترین واژه‌ها را انتخاب می‌کردند تا به دل آن دختر راه پیدا کنند. قطعۀ ادبی می‌نوشتند، اما الان دیگر آن نامه‌ها نیست. به جایش ترانه‌هایی می‌خوانند که ای بدبخت! ‌ای بیچاره! خاک بر سرت کنند! دیگه تو رُ دوست ندارم، برو هر غلطی می‌خواهی بکن! و همه هم این‌ها را گوش می‌دهند.
خیلی جالب است، چون همیشه فرهنگ ما فرهنگ احترام به معشوقه بوده، ولی این‌ها پر از نفرین و بدگویی است.
در میان عامۀ مردم هم همین است. انواع و اقسام واژه‌های زیبایی داریم که این‌ها نشان‌دهندۀ فرهنگ ماست؛ اینکه می‌توانیم برای هر مسئله‌ای واژۀ خودش را داشته باشیم. اما مثلاً واژۀ کادو جای بسیاری از واژه‌ها را گرفته؛ چشم‌روشنی، سرراهی، مژدگانی، منزل‌نویی، سوغات و... تلویزیون ما روزی هشتاد بار واژۀ کادو را به کار می‌برد و یک بار هدیه را استفاده نمی‌کند. حتی واژۀ پیشکش از بین رفته. کار دارد به جایی می‌کشد که دور نیست بگویند دندان اسب کادویی را که نمی‌شمارند! یا مثلاً واژۀ جوک که به‌جای خیلی چیزها به کار می‌رود؛ هزل، طنز، لطیفۀ مسخره، شوخی خوشمزه، بامزه و... به هر چیز مسخرۀ بیخود و بیکاره و به‌جای مسخره، دم‌دستی، لوس و... می‌گوییم جوک. یا عبارت «درحالی‌که»! اصلاً در زبان فارسی چنین عبارتی نداریم. کاملاً ترجمه‌شده است. مثلاً به‌جای دوان‌دوان می‌گویند درحالی‌که می‌دوید! در هیچ‌یک از کتاب‌های من یک «درحالی‌که» پیدا نمی‌کنید. در ادبیات گذشته «در حال» داریم به معنی «فوری»، اما «درحالی‌که» همان ing انگلیسی است. یا فرض کنید به‌جای «خدا نگهدار» و «خداحافظ» و این‌ها بگوییم مواظب خودت باش. فقط دیوانه‌ها مواظب خودشان نیستند! در زبان فارسی عنوان می‌کنیم! چرا مواظب خودت باش؟ چه خطری وجود دارد؟ این دقیقاً اصطلاح خارجی‌هاست. می‌دانید در همین مدت چند تا واژۀ درجۀ یک فارسی را از دست داده‌ایم؟ جوانان ما نخستین کاری که می‌کنند این است که پایۀ واژگانی‌شان در کلاس داستان‌نویسی شکل می‌گیرد.
گفتید کلاس داستان‌نویسی. چرا شما چنین کلاس‌هایی نمی‌گذارید؟
یکی از اخلاق‌هایم این است که برای کسی کلاس نمی‌گذارم! یعنی خیلی متواضع کرمانی هستم. دیگر اینکه از کسانی هستم که معتقدم هنر یاددادنی نیست. هنرمند از مادر ‌زاده می‌شود. می‌توان گفت چگونه این کار را بکن، اما اینکه چه چیزی را بنویس یا نقاشی کن، چه فیلمی را بساز و... را نمی‌شود گفت و اگر این‌ها را به کسی یاد بدهید به مهارت تبدیل می‌شود و دیگر هنر نیست. کلاس‌های داستان‌نویسی این حسن را دارند که بچه‌های جوان را با واقعیت خودشان روبه‌رو می‌کند چون قبل از آن فقط دوست و رفیق‌هایشان از آنان تعریف و تمجید می‌کنند و بعضی‌ها هم این تعریف‌ها را خیلی جدّی می‌گیرند و اگر بگویند گوشۀ چشم مطلبشان ابروست خیلی بهشان برمی‌خورد. به‌هرحال، این کلاس‌ها خوبی‌ها و بدی‌هایی دارد. یکی از خوبی‌هایش این است که بچه‌ها را سرگرم می‌کند که به کار خلاف کشیده نشوند. کمتر هم در کلاس داستان‌نویسی می‌ریزند و همه را سوار مینی‌بوس می‌کنند. کلاس سقف و امنیت دارد. این‌ها حسن این کلاس‌هاست، ولی فکر نمی‌کنم از این کلاس‌ها نویسنده بیرون بیاید؛ البته اگر طرف یک‌ آدم عادی باشد، اما اگر ذوق نویسندگی داشته باشد راه را به او نشان می‌دهند.
بسیاری از نویسندگان از دشواری نوشتن و رنج‌آور بودنش صحبت می‌کنند؛ اینکه نوشتن هم مانند زایمان فرایند و زایشی رنج‌آور و درعین‌حال همراه با لذت است، ولی وقتی داستان‌های شما را می‌خوانیم آن رنج را حس نمی‌کنیم و آن لذت پررنگ است. انگار با حال خوبی می‌نویسید.
نوشتن داستان مثل این است که بخواهید سوار اسب شوید. با خواندن صدها کتاب، اسب سواری یاد نمی‌گیرید؛ مگر اینکه واقعاً سوار اسب شوید. اسب هم چموش است و به‌سختی تن به سواری شما می‌دهد، ولی وقتی کمی با آن کار کنید و آشنا شوید، این اسب چموش زیر پایتان هموار می‌شود. من از آن‌هایی هستم که موقع نوشتن مثل این است که بخواهم خودم را در جوی آبی بیندازم، می‌ترسم که سرد است، گرم است، کثیف است و... منتها وقتی سوار شدم، مرا با خود می‌برد. آدم‌های داستانم مرا می‌برند. خودشان کمکم می‌کنند که چه بگویم.
با همان شیوۀ گازانبری فلاش‌بکی داشته باشیم به اول گفت‌وگو دربارۀ کارگردانی و اینکه گفتید به خاطر کارگردانی به تهران آمدید. به نظر می‌رسد در داستان‌هایتان به آن نیاز پاسخ می‌دهید، چون کمتر نویسنده‌ای داریم که دلش بیاید با بی‌رحمی اثر خودش را حذف کند. معمولاً نویسنده‌ها دوست ندارند کسی دست به اثرشان ببرد. این یک ویژگی کارگردانی است و به نظر می‌رسد بخش کارگردانی‌تان را که آنجا ناتمام مانده، اینجا تمام می‌کنید.
اگر شما چنین اعتقادی دارید، حتماً هست. زمانی خیاطی برایم کتی دوخته بود که کارش را بلد نبود. آستینش تا پایین انگشت‌هایم بود و گفتم بلند است و او گفت تو فکر نکردی دست‌هایت خیلی کوتاه است؟! خشتک شلوار را سفت کرده بود که موقع نشستن جر خورد و گفت هیچ فکر نکردی پایت کج است و شلوار جر می‌خورد؟! هرچه گفتیم ده ـ دوازده تا عیب روی من گذاشت. وقتی بیرون آمدم، دیدم عجب آدم کج‌وکوله‌ای هستم! مسئله این است که بارها به من گفته‌اند چرا داستان‌های تو فیلم می‌شود و بعضی از این‌ها فیلم‌های خوبی نمی‌شود و... پاسخ من این است که سینما ظرف دیگری است و داستان هم ظرفی دیگر. داستان‌های من پشت ویترین کتاب‌فروشی هستند و اثر کارگردان روی پردۀ سینما. مسئلۀ تکثیر خیلی مهم است. هنر باید حرکت کند. امروز تصویر این کار را می‌کند. زمان، زمانۀ حرکت و تکثیر هنر است. حالا بعضی با مهارت این کار را می‌کنند و بعضی نه.
و به عنوان پرسش پایانی، «مجید» را همه می‌شناسند، اما ممکن است خیلی‌ها شما را به اندازۀ او نشناسند. یک نویسنده چه حسی دارد وقتی شخصیتی که خلق کرده از خودش مشهورتر می‌شود؟ گاهی به او حسادت نمی‌کند؟
حس پدری را دارم که اصلاً سواد ندارد یا اصلاً مطرح نشده و بر اثر کار و زحمت و سختی، الان پسر یا دخترش یک جراح خیلی معروف شده و همه او را می‌شناسند. او لذت می‌برد. بی‌انصافی است که آدم اثر خودش را دوست نداشته باشد چون معروف‌تر شده. آن‌قدر که مردم ژان والژان را می‌شناسند، ویکتور هوگو را نمی‌شناسند. آن‌قدر که جودی آبوت را می‌شناسند، جین وبستر را نمی‌شناسند و کمتر کسی می‌داند که نویسندۀ بیچاره‌ای که دستانش از دنیا کوتاه است به نام کارلو کلودی، پینوکیو را نوشته و... خیلی شخصیت‌ها را داریم که مردم این‌ها را می‌شناسند اما هنرمندی که آن را خلق کرده اصلاً شناخته‌شده نیست. هنرمندان کسانی را به دنیا می‌آورند که مثل ما آب و غذا نمی‌خورند، مثل ما بچه‌دار نمی‌شوند، مشکلات خانه و... ندارند. این‌ها فقط به دنیا آمده‌اند و بیشتر حاصل آرزوی مردم هستند.
    آرزوهای مردم باعث می‌شود رستم یا هرکول یا قهرمان‌های همۀ کشورها به وجود بیایند. مجسمه‌هایی که در تمام کشورها هست، قهرمانان مردم هستند، اما و اگر هم دارند. البته همۀ حکومت‌ها هم مجسمه‌های خود را می‌سازند. این‌ها مجسمه‌های آرزوهای یک ملت هستند؛ یعنی ملت به چنین کسانی نیاز داشته. ملت به قهرمان نیاز دارد، ولی قهرمان‌ها فقط چند درصد واقعی هستند و بقیه حاصل آرزوی مردم هستند. با بررسی این‌ها متوجه می‌شوید که بزرگ‌تر از شخصیت‌های واقعی‌شان شده‌اند. ملت‌ها به این‌ها علاقه‌مندند چون مثل خودشان هستند و دوم اینکه عقده‌ها، خواسته‌ها، تمایلات سیاسی، جنسی و اقتصادی‌شان را برآورده می‌کند. به این‌ها خیال می‌دهند و شیرینشان می‌کنند؛ همان طور که با خواندن کتاب یا دیدن فیلم خودتان را جای قهرمان می‌گذارید. مثلاً در فیلم‌های قدیمی وقتی آرتیست، دختر را از دست لات‌ها نجات می‌داد، مردم کف می‌زدند چون خود را جای او می‌گذاشتند. این یک موقعیت پیچیدۀ جامعه‌شناختی و روان‌شناختی است. می‌گویند برای شناخت هر مردمی قهرمان‌شان را بشناسید. قهرمان‌ها خواسته‌های آن ملت هستند که در قالب کتاب، شعر، نمایشنامه و... درآمده‌اند. مجید را مردم دوست دارند. مجیدی که موقع تولدش در رادیو ردّش کردند و سریالش هم با دردسر ساخته شد. کمترین دستمزد را به کارگردانش، کیومرث پوراحمد، دادند. در کرمان امکان ساختش فراهم نشد و او به اصفهان رفت. همه همت کردند و در حد خودش ماندگار شد.
 
تاريخچه   |    اساسنامه   |    دربارۀ وبگاه   |    نشر آثار   |    خبرنامهٔ گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی